اهمالکاری

اهمالکاری
این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:

مقدمه

وقتی می‌خواهیم کاری را از شنبه شروع کنیم، آن را هرگز شروع نمی‌کنیم. اهمالکاری یکی از اصلی‌ترین دلایل «هرگز به موفقیت نرسیدن» خیلی از ماست. اگر به فعالیت‌های که در زندگی‌مان شروع کرده‌ایم و به خوبی آن‌ها را به پایان رسانده‌ایم نظری بیافکنیم؛ خواهیم دید که خیلی از آن‌ها را هیچ روز شنبه‌ای شروع نکرده‌ایم. بلکه حتی آن‌ها را هیچ روز خاص دیگری هم شروع نکرده‌ایم. موفقیت‌های ما در زندگی نتیجه‌ی فعالیت‌هایی بوده‌اند که در همان لحظه که به فکرمان خطور کرده است، درصدی از آن‌ها را آغاز کرده‌ایم. به جای اهمالکاری و حواله دادن به شنبه، آن‌ها را در یک روز معمولی و در یک ساعت معمولی شروع کرده‌ایم. در طی روزهای بعدش گسترش داده‌ایم. و سرانجام بعد از چند وقت تلاش و مداومت در کار، در یک روز معمولی آن‌ها را به بار نشانده‌ایم. در این مقاله می‌خواهیم به چند دلیل اهمالکاری بپردازیم.

مسمومیت به کمال‌گرایی و اهمالکاری

یک سری فعالیت‌ها هستند که ما آن‌ها را خیلی خاص و بزرگ می‌پنداریم و فکر می‌کنیم برای انجام آن‌ها نیاز به مهارت، آمادگی و شرایط خیلی خاصی داریم. فکر می‌کنیم باید ابتدا به ساکن آن‌ها را فراهم کنیم. فعالیت‌هایی که هرگز نه شروع می‌شوند و نه به بار می‌نشینند. چون:

  • «الان آن شرایط را ندارم! هنوز آمادگی‌اش ندارم! مقدمات آن را فراهم نکرده‌ام و …»

و اینگونه است که آن‌ها را به تعویق می‌اندازیم. این اهمالکاری ناشی از ویژگی کمال‌گرایی ماست. کمال‌گرایی یعنی تفکر صفر و صد: دوست داریم هر چیزی در منتهی درجه‌ی کمال خود رخ دهد یا اینکه اگر حتی یک درصد از کمال غایی به دور است، اصلاً انجام نشود. کمال‌گرایی برعکس اسم خوب و فریبنده‌ی خود، اصلاً ویژگی خوبی نیست. آن را با نمی‌دانم تمایل به رشد و تعالی و چه و چه اشتباه نگیرید. امورات زندگی بشر هیچ‌گاه صددرصدی نیستند، لذا کمال‌گراها می‌مانند با حجم عظیمی کار عقب افتاده و رؤیاهای برباد رفته.

چه باید کرد؟

تا عاقل دنبال پل می‌گشت، دیوانه از رود گذشت

در مقال کمال‌گرایی، واقع گرایی را داریم. فرض کنید که می‌خواهید زبان فرانسه بیاموزید. یک فرد کمال گرا چه خواهد گفت؟

  • «در اطراف ما آموزشگاه زبان فرانسه موجود نیست. معلم خصوصی هم نمی‌شناسم. به اضافه‌ی اینکه هزینه کلاس خصوصی خیلی زیاد است. اگر بخواهم از روی کتاب‌های موجود در بازار هم کار کنم که خوب من نه تلفظ کلمات را بلدم و نه گرامر را! الان با این وضعیت شدنی نیست که بخواهم زبان فرانسه بیاموزم. پس بگذار سر فرصت مناسب که شرایط یادگیری فراهم باشد، الان فقط وقتم هدر داده خواهد شد.»

واقع‌گرایی درمانی برای کمال‌گرایی

ولی فرد واقع‌گرا در همین شرایط یکسان، اهمالکاری را کنار می‌گذارد و با خود می‌گوید:

  • «تا بخواهم معلم و آموزشگاه خوب بیابم ممکن است چندماهی بگذرد. لذا بهتر است جستجویی در اینترنت انجام دهم. یا سری به چند کتاب فروشی بزنم. کتاب‌خانه‌ی دانشگاه هم هست. راستی گفتم دانشگاه؛ استاد فلانی در فرانسه درس خوانده است از او هم راهنمایی بگیرم و ….»

بعد از جستجو در گوگل و بررسی سایت‌های مختلف، بالاخره تصمیم می‌گیرد از روی همان سایت‌ها گرامر زبان فرانسه را بیاموزد. فایلهای صوتی را هم دانلود کرده و گام به گام و در روندی سه ماهه خود را به سطحی می‌رساند که بتواند خیلی از جملات عادی را بگوید. چندماه بعد که وقتش خالی شد به شماره‌ای که استادش به او داده زنگی می‌زند و سری به آن آموزشگاه می‌زند. حداقلش این است که سطح اولیه را آموخته است. به جای اینکه از سطح مقدماتی شروع کند می‌تواند وارد سطح متوسط شود. فردی که به کم قانع بود و روزی یک لغت یادگرفتن و هفته‌ای چهارصفحه گرامر آموختن را خوب می‌دانست؛ بعد از سه ماه در کلاس متوسط ثبت‌نام کرد. شش ماه بعدترش هم خود را به سطح خیلی خوبی از زبان فرانسه رساند. ولی فردی که در تفکر صفر و صد اسیر افتاده بود همچنان منتظر است که آموزشگاه خوب و معلم خوب و شرایط خوب و حال خوب و …  در حالت متعالی به طور همزمان رخ بدهند تا ایشان افتخار داده و آموزش زبان فرانسه را آغاز کند. کمال‌گرایی یکی از دلایل اصلی اهمالکاری است. برای غلبه بر آن ابتدا باید بر کمال‌گرایی غلبه کرد.

لحظه‌ی طلایی الان است. زندگی مانند یک ریسمان در هم پیچیده است که تا بخواهی سر ریسمان را پیدا کنی؛ عمرت تمام می‌شود. از همان جایی که طناب را در دست داری شروع کن به حلقه کردن آن.

اهمالکاری و تنبلی: تنبل نرو به سایه، سایه خودش می‌آید.

اخلاق به تعویق انداختن کارها فقط از کمال‌گرایی ریشه نمی‌‎گیرد. اهمالکاری گاهی ریشه در تنبلی دارد. تنبلی به نوعی، گرایش طبیعی همه‌ی ماست. تمایل داریم انرژی کمتری مصرف کنیم. هر چه که برای ما سخت باشد و انجام آن مستلزم صرف انرژی، از آن گریزانیم. برای همین است که از دویدن و ورزش کردن گریزانیم ولی ممکن است روزی ده ساعت به صفحه لپ تاپ زل بزنیم و صفحه یک شبکه اجتماعی را اسکرول کنیم. به نظر شما کدام یک وحشتناک‌تر است؟ سوال بعدی، شما کدام یکی هستید؟

چه باید کرد؟

بزرگی در جایی گفته است: انسان موجوی است که عادت می‌کند. انجام دادن عملی که به آن عادت کرده‌ایم انرژی کمتری از ما خواهد گرفت. انجام کارهایی که برای ما تبدیل به عادت شده‌اند لذت بخش‌تر هم هستند. بر همین مبنا باید به عادت سازی روی آورد. برای ایجاد عادت جدید، لازم است مدتی در مقابل تمایل ذهن به تنبلی بایستیم.

مثال: خواندن کتابی که مدت‌هاست روی میز کار ماست.

ساعتی مشخص و جایی مشخص از روز را تعیین کنیم. آن کتاب را برداریم و شروع کنیم به خواندن. یادمان باشد قرار است مدتی عادت سازی کنیم. لذا تفکر صفر و صدی را کنار می‌گذاریم. معلوم است که ابتدای کار هیچ تمرکزی نداریم و بعد از ۵ دقیقه خسته می‌شویم. این دلیل نمی‌شود دست به اهمالکاری بزنیم. هر روز در همان ساعت و در همان مکان و به همان مقدار که قرار کرده‌ایم، کار را انجام دهیم. مثلاً: ساعت ۵ بعد از ظهر، پشت میزکارم در خانه و به مدت ۴۵ دقیقه این کتاب را می‌خوانم. هر چقدر هم که خسته باشیم باید این کار را انجام دهیم. به مدت ده روز، بیست روز و بلکه چهل روز تا این مسأله در ما تبدیل به عادت شود. اندک اندک ذهن ما با این مسأله خو می‌گیرد و خود را با شرایط وفق می‌دهد. ذهن خود را با این رخداد هماهنگ می‌کند و این باعث می‌شود همیشه در آن ساعت از روز تمرکز خوبی برای مطالعه داشته باشیم. حتی در طول روز تمام دیگر اجزای بدن را هم با این اتفاق عادتی و کلیشه‌ای هماهنگ می‌کند. بعد از مدتی اگر در آن ساعت مطالعه نکنیم احساس بی‌تابی می‌کنیم.

اهمالکاری و ترس: از غار بیرون بیا

یکی دیگر از دلایل اهمالکاری ترس است. ترس از ناشناخته‌ها. ترس از نادانسته‌ها. فرض کنیم که می‌خواهیم از شهر الف به شهر ب برویم. هوا کمی مه آلود است. ولی حرکت ماشین امکان پذیر است. چه می‌کنیم؟ آیا شده است که به جاده نزنیم به این دلیل که از اینجا که هستیم شهر ب را نمی‌بینیم. کل جاده را نمی‌بینیم. معلوم نیست چه بشود و چه نشود؟

هرگز این حرف را به عنوان یک منطق نمی‌پذیریم. اما در دیگر امورات زندگی بارها همین منطق را به عنوان بهانه‌ی خوبی برای شروع نکردن کارها استفاده کرده‌ایم. ترس از نادانسته‌ها و ناشناخته‌ها ما را به عقب هل می‌دهد. ما با چیزهای ناآشنا راحت نیستیم.

مثال: فرض کنیم که می‌خواهیم در جمعی صحبت کنیم.

اگر هیچ کدام از افراد جمع را نشناسیم این کار برای ما به مراتب سخت‌تر از حالتی است که آدم‌های آن جمع را یک به یک بشناسیم. بعد از مدتی زندگی در یک محله به تمام ارکان آن‌جا عادت می‌کنیم. همیشه به فروشگاه خاصی می‌رویم. و به همین ترتیب برای خود یک دایره آشنایی درست می‌کنیم که هر چیزی بیرون از آن دایره‌ی آشنایی، ترسناک به نظر می‌رسد. بعضی‌ها آنقدر به این حس بها می‌دهند که ممکن است تمام عمر در دایره‌ای کوچکی از آدم‌ها، معلومات و مهارت‌ها و … گیر بیفتند. و بعضی‌ها برعکس. ممکن است مرتب با مرزهای این دایره بجنگند، اجازه بدهند تا آدرنالین در آن‌ها ترشح شود. به شهرهای زیادی سفر کنند. با آدمهای ناشناس به گفت و گو بپردازند. به فروشگاهای مختلفی بروند. به قسمتهای مختلف شهر بروند. کتابهایی که تا حالا نخوانده‌اند را بخوانند. کارهایی که تا حالا نکرده‌اند را بکنند و مرتب این دایره را بزرگ‌تر و بزرگ‌تر کنند. به نظر شما کدام موفق‌تر خواهند بود؟

چه باید کرد؟

وقتی ماشین را به جاده‌ی مه‌آلود می‌اندازیم، هر بار چراغ‌های مه شکن مسافتی در حدود دو متر را روشن می‌کنند و شما به پیش می‌رویم. لازم است که دقت کنیم و با سرعت مناسب برانیم. ولی به پیش می‌رویم و توقف نداریم. چراغ‌های ماشین دو متر به دو متر پیش پای ما را روشن می‌کند و ما به پیش می‌رویم. با همین رویکردِ هر بار دو متر،کل مسافت بین شهر الف و ب را طی می‌کنیم و به مقصد می‌رسیم.

از ناشناخته و نادانسته نترسیم.

خلاصه‌ی زندگی بشر بر روی کره‌ی زمین مبارزه با همین ناشناخته و نادانسته است. اگر اجازه می‌دادیم که این ترس بر ما غلبه کند الان همه توی غار زندگی می‌کردیم و خبری از هیچ کدام از این تکنولوژی‌ها و دست‌آوردهای فکری بشری نبود. جرأت کنیم بیرون از مرزهای دایره‌ی خود قدم بگذاریم و وارد دنیای ناشناخته‌ها شویم. در مثال یادگیری زبان فرانسه، اگر به کتابخانه‌ای که تا حالا نرفته‌ایم نرویم، آن کتابی که به ما کمک خواهد کرد را نخواهیم یافت. اگر در گوگل به جستجو نپردازیم و تا صفحه ۵ و ۶ آن پیش نرویم. سایت‌های ۶ صفحه را یک بار با دقت مرور نکنیم، آن سایت خاص که محتویات عالی دارد را کشف نخواهیم کرد. اگر در گروه‌های مختلف که در اینترنت هستند وارد نشویم و .. اگر و اگر و اگر هیچ کاری نکنیم. بترسیم که بپرسیم، بترسیم که کتاب را باز کنیم. بترسیم که فایل صوتی را اجرا کرده و با صدای بلند همان جملات را تکرار کنیم. اگر بترسیم که فایل ورد را باز کرده و نخستین جملات خود را به فرانسه بنویسیم. اگر بترسیم که یک وبلاگ به زبان فرانسه راه اندازی کنیم و حتی اگر شده روزی یک جمله در آن بنویسیم. در جستجوی وبلاگ های زبان فرانسه نباشیم. فیلم‌های زبان فرانسه را بدون زیرنویس نبینیم. سایت‌ها و کتاب‌ها و متن‌هایی که به زبان فرانسه هستند را نخوانیم. در این صورت ما هیچ گاه زبان فرانسه را نخواهیم آموخت. اگر بر ترس خود غلبه کرده و قدم در راه بگذاریم، همه راه حل‌ها هم در پی، یکی بعد از دیگری نمایان خواهند شد.

گر مرد رهی میان خون باید رفت

وز پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

عطار » مختارنامه » باب هژدهم: در همّت بلند داشتن و در کار تمام بودن

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید: